تبليغاتX
مارال
مارال
مارال آواز سرزمین خورشید

مارال جون دیشب تو خواب خیلی تکون می خورد به زور بلندش کردم گفتم برو دستشویی . بچه بیچارم گیج و ویج رفت بعد چند دقیقه بلند صدایم زد وگفت مامان لیوانم کو می خوام دهنم رو بشورم در حالی که خیلی خوابم میومد با عصبانیت گفتم  لیوان برای چی می خواهی بچه بیا بگیر بخواب . بعد به زور چشمهایم رو باز کردم دیدم دخترک بیچاره ام بیرون رو نگاه می کنه وبعد از مقداری مکث کردن اومد پیشم خوابید وای که دیدم بیچاره بچه ام صورتش خیسه و یخ . آخه فکر کرده بوده صبح شده صورتش رو شسته بود و می خواسته دهنش رو هم بشوره . الهی مامان به قربونت بره واقعا دلم برایش سوخت .چه مامانی می شم من نصف شبها


نوشته شده در تاريخ 2012/1/3 توسط ماندانا

داشتم موهایم رو شونه می کردم که مارال خانم گفت مامان چقدر خوشگل شدی کلی خوشحال و وذوق مرگ شدم بهش گفتم عزیزم راست می گی وای مرسی .. که یک دفعه دخترکم زد تو ذوقم و گفت نه منظورم تو عکس هستش بعد هم اشاره به عکس عروسیمون که تو اتاق خواب به دیوار زده شده کرد  دوباره رو کرد به من وگفت خوب مامانی دوستاتم تو عروسیتون اومده بودن گفتم نه مامان جان عروسی ما شیراز بوده وراه طولانی بود دوستانم نتونستن بیان .

مارال : پس کیا اومده بودن عروسی

مامان : همه فامیل

مارال : فامیل یعنی چی؟

مامان : یعنی عمو ، عمه ، دایی ....

مارال : زنده هستن

مامان : آره مامان جان

مارال: آهان من فکر کردم مردن

 




نوشته شده در تاريخ 2012/1/3 توسط ماندانا

دیروز سر یه موضوعی از آقای شوهر ناراحت بودم با دل خوری رو بهش کردم گفتم خیلی از دستت عصبانی وناراحتم . جوجمون که این حرف منو شنید با قیافه ای حق به جانب روبه من کرد و گفت اگه شوهرتو دوست نداری چرا باهاش ازدواج کردی . من که حاج و واج مونده بودم گفتم مامان جان من بابایی رو دوست دارم ولی الان از دستش ناراحتم . درجواب به من گفت : خوب این هم همونه دیگه ...




نوشته شده در تاريخ 2011/9/17 توسط ماندانا

اینم دوتا عکس از مارال در سفر چندروز پیشمون

 




نوشته شده در تاريخ 2011/9/14 توسط ماندانا

امسال پیش دبستانی دومرحله شده پیش ۱ وپیش ۲ . مارال خانم هم امسال داره می ره پیش ۱

دیروز وقتی از سرکار برگشتم خونه مامانم بعد از کمی استراحت یادم اومد که مارال باید بره پرو لباس فرم پیش دبستانیش .... تو فکر رفتم .وای خدای من  مارال کی این همه بزرگ شد اینگارهمین دیروز بود که به دنیا اومد وچهره به رنگ مهتابیشو بهم نشون دادن

لباس مارال رو عوض کردم ووقتی آقای شوهر اومد با هم رفتیم اولین  پرو  لباس فرم دخترمون .

وقتی سوار ماشین شدیم بابایی رو به مارال کرد گفت خوب مارال خانم داری می ری پرو لباس مهدکودکت ؟ مارال هم که از مهد متنفر در حالی که آبمیوه می خورد با عصبانیت گفت پیش دبستانی

از پله ها بالا رفتیم وارد خیاطی شدیم وقتی که خانم خیاط لباس مارال رو برای چک کردن نهایی تنش کرد چشمام پر از اشک شد و بی اختیار گفتم مامان قربونت بره انشاالله همیشه لباستو به سلامت تنت کنی و دلم پر از آرزو شد برای دخترک فسقلیم . وای که چقدر بهش می اومد یک لباس سرمه ای با آستینها وپیله های قرمز.

وقتی رسیدیم خونه مامان . حالتی که بهم دست داد رو برا مامانم گفتم اونجا بود که مامانم گفت می بینی آدم چه حالی بهش دست می ده . اونموقعه با این حرف مامان تو دلم غوغایی به راه افتاد.

واقعا آدم تا خودش مادر نشه احساس یه مادر رو درک نمی کنه




نوشته شده در تاريخ 2011/9/14 توسط ماندانا

یه تبلیغ تو یکی از کانالها هست که می گه (دکتران - دندانپزشکان-متخصصان آی تی .....)

مارال از باباش پرسید :بابا جون متخصصان آی تی یعنی چی ؟

باباش هم به زبون ساده بهش گفت :یعنی کسی که کارش با کامپیوتر .... مثل مامانی .

بعد بچه ام روبه من کرد و گفت مامان من هم می خوام متخصص آی تی بشم باید چی کار کنم ؟

مامان: مامان جونی باید اول بری مدرسه درس بخونی بعد بری دانشگاه بعدکه رفتی سر کار می شی متخصص آی تی . 

مارال: مدرسه ؟

مامان: بله .

مارال: من اصلا نمی خوام متخصص آی تی بشم

مامان: چرا؟

مارال: آخه نمی خوام برم مدرسه

مامان: عزیزم مدرسه خیلی خوبه مامان بابا هم مدرسه رفتن اگه مدرسه نری بی سواد می شی بعد هم چیزی یاد نمی گیری

مارال : من که همه چیز بلدم کتاب هم بلدم بخونم دیگه لازم نیست برم مدرسه مگه نمی گید هر کسی بلد نیست می ره مدرسه ...

مامان:. من موندم که دیگه چی به این جوجو بگم وساکت شدم




نوشته شده در تاريخ 2011/7/16 توسط ماندانا
   سفر


الان که دارم این مطلبو می نویسم تازه رسیدم محل کار وپشت میزم نشستم امروز زودتر از بقیه همکارهام رسیدم سرکار چقدر خوبه که همه جا ساکته الان بهترین موقع برای نوشتنه . با آرامش وبدون هیچ زینگ و زینگ  تلفن.....

امروز قراره این چند روز تعطیلی رو بریم شیراز . دیشب منو و آ قای شوهر داشتیم برنامه رفتنمونو می گفتیم(که مثلا کی بیایم خونه - مارالو چی کارش کنیم و......) که یه دفعه مارال با حالت بچه گونش

اومد وگفت با چی می ریم شیراز منم با حالت شیطنت گفتم با ماشین که یک دفعه زد زیر گریه و گفت با ماشین نریم گفتم چرا گفت چون طول می کشه  من خسته می شم... من و مارال که قرار بود با هواپیما بریم تا زودتر به نوبت دکترمون برسیم بهش گفتم مامان ما با هواپیما می ریم بابایی با ماشین می یاد که یه دفعه بچم با خوشحالی پرید بغلم کرد و گفت مامان چقدر توخوبی . منم طبق معمول کلی کیف کردم . وای که چقدر وقتی بچه آدم آدمو بغل می کنه لذت بخشه و آغوشش آرامش داره




نوشته شده در تاريخ 2011/6/1 توسط ماندانا

پس از گذشت چندروز از روز مادر بالاخره شرکت ثالث (پیمانکاری) کادوی روز زنشو آورد اونم چه کادویی .... که با دیدنش هوش از سرت می رفت . منم که از این کادو حرصم درومده بود روبه آقایونی که می گفتن خوبه روز زن بتون کادو می دن گفتم به اینم می گن کادو . اصلا نمی دادنش بهتر بود انگار داره با این کادو به ما توهین می کنه به هر حال اون روز مدیر شرکت ثالث  اومده بود  از قضا منم بیرون بودم برای یه کاری ..آقایون خاله خانباجی هم سر حرفو باز می کنن و می گن  سرکار خانم()  کادوشو نمی خواد اگه می شه یکی از ما برش داریم ویکی از آقایونی که فکر کنم جاشو جدیدن با جای خانوما عوض کرده اونو برداشت وبرد ومنم بی خبر از همه جا با دل خوش فکر می کردم آقا کادورو برده که تعویض کنه زهی خیال باطل...

جالب اینجاست که هیچ کس هم صداش در نیومد تا اینکه دیروز فهمیدم یکیشون کادوی منو تحویل گرفته تا کادو بده به خانومش برای روز زن  وای که دیونه شدم از اینکه چه آدمای گربه صفت وفرصت طلبی پیدا می شن که از هیچ چیز نمی گذرن تازه چطور می تونن چنین کادویی به خانومشون بدن ..... نمی دونم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ 2011/5/31 توسط ماندانا

سلام ،

بالاخره بعد از يه غيبت طولاني وقت كردم وب لاگ دختر گلمونو آپ ديت كنم ، واي كه هر آشنايي منو مي ديد ازم گلايه مي كرد اما واقعا اين مدت همه چيز به هم ريخته بود و وقت كافي هم نداشتم الان هم موقع ناهار رفتنه اما گفتم ديرتر برم و اول اين كارو تموم كنم ....

براي شروع اينم ۲ تا عكس از تولد ۴ سالگي مارال در ۲۲ فروردين

 

 




نوشته شده در تاريخ 2011/5/30 توسط ماندانا

امروز ششمین روز رفتن اونه

من ومارال باید ۵ روز دیگه هم تنهایی رو تحمل کنیم . تاحالا نشده بود بابای مارال غیبت به این طولانیی

داشته باشه .وای که شدم مادر نمونه ... بچه می بریم پارک به دلش راه میایم ...فعلا هرچی مارل بگه همونه و بس . مارال هم فقط منتظر یه تلنگره تا بزنه زیر گریه . بیچاره بچم

به هر حال امیدواریم بابایی از سفرش به سلامت برگرده...




نوشته شده در تاريخ 2010/10/25 توسط ماندانا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


href="http://www.alborzdownload.com">دانلود